حكيم زجاجى
614
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو او را بگيرى برِ من فرست * تو بنشين در آن بوموبر تندرست چو فردا به فرزند افشين رسيد * سر رأيتش تا به پروين كشيد ز اشروسنه با سپه برنشست * به عزم بخارا ميان را ببست 215 مقام چنين تنگ و دشوار بود * به راه اندرش سنگ با خار بود به افسونش آورد بيرون ز غار * به سوراخ در بود رفته چو مار اساس بدى آشكارا نهاد * سر خود به شهر بخارا نهاد روان گشت مانند كشتى بر آب * همىرفت چون آتش تيزتاب چو زآن كشتى آگاهى آمد به نوح * پديد آمد او را فراوان فتوح 220 برون شد ز شهر آن شه نامدار * به گردش ز گردان سوارى هزار چنين چون ورا ديد فرمان خويش * برون كرد زآن جيب درمان خويش فرو خواند بر شاه آن نامه را * بدان تا كند گرم هنگامه را چو طوفان اميران نوح از كران * گرفتند در گرد آن كامران ز بالاى اسبش كشيدند زير * ببستند دستش سران دلير 225 گرفتار شد بازگيرنده يوز * سيه شد بر آن مرد رخشنده روز به بغداد بردندش از گرد راه * چنين برنشينند شاهان به گاه به آسانى آن كار بردند پيش * گرفتند گرگى زبونتر ز ميش چنين كارها را خرد پيشه كرد * وز افسون توان ديو در شيشه كرد ورا نيز پيش پدر بازداشت * سخن را ز گردنكشان راز داشت 230 دويم روز شاه جهان بار داد * پى كار افشين جبار داد بفرمود تا انجمن ساختند * ز آزرم دل بازپرداختند نشستند ميران لشكر چو شير * يكى رفت نزديك افشين دلير در آن انجمن دل پر از داغ و درد * كشيدند آن مرد را روى زرد چو در انجمن رفته بربسته مير * سرافكنده در پيش خواروحقير 235 بدانسان ز بالا به زير آمده * چو روباه در كام شير آمده به افشين چنين گفت شاه جهان * كه پيدا كن آن رازهاى نهان ز اول بخوان نامهء مازيار * بگو راست با ما و حجت ميار چنين گفت افشين كز اين نامه من * نيم آگه از معجز انجمن